خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )

535

بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )

1 - خاصهء مطلق بايد لاحق نوع بوده و به سوى نوعيت آن باشد ( مانند حال زوايا نسبت به مثلث ) نه آن‌كه به سوى امر ديگرى ( مانند مدّاحى نسبت به انسان ) باشد . اما خاصه‌اى كه مقيد به قيدى است بايد برحسب آن قيد اخذ شود زيرا بدون آن قيد خاصه نخواهد بود ، مثلا اگر خاصه‌اى مقيد به « طبع » باشد ( مانند ذو رجلين نسبت به انسان ) در صورتى كه اين قيد ترك شود به بعضى از افراد نوع منحصر مىشود . همچنين اگر خاصه‌اى مقيد به « اول » باشد ، مانند تلون نسبت به سطح كه با حذف قيد اوليّت ، همين تلون براى جسم نيز موجود خواهد بود و بنابراين ديگر منحصرا خاصهء سطح نيست . همچنين « چهار انگشت داشتن » نسبت به انسان ، در صورتى خاصهء انسان خواهد بود كه به اين قيد مقيد شود كه بر سبيل ندرت اتفاق مىافتد . ممكن است خاصه‌اى برحسب صورت باشد - مانند آن‌كه در تعريف آتش گفته شود : آتش لطيف‌ترين اجسام در قوام اجزا است . چنان‌چه ممكن است خاصه‌اى برحسب ماده باشد - مانند انفصال براى جسم . ممكن است خاصه‌اى برحسب نسبت با كل موضوع باشد ، مانند احساس نسبت به حيوان . چنان‌كه ممكن است برحسب جزئى از موضوع باشد ، مانند فهم براى انسان كه برحسب قوت فكر است . همچنين ممكن است خاصه‌اى برحسب اكتساب باشد ، مانند علم براى انسان ، يا امرى كه عام‌تر از آن است ، مانند احساس نسبت به انسان كه برحسب حيوانيت اوست . و چنين خاصه‌اى در قياس با غيرحيوان ، خاصه است نه در قياس با همهء امور . همچنين ممكن است خاصه‌اى به اعتبار غايت در افراط باشد ، مانند خفيف نسبت به آتش ، زيرا بدون اين اعتبار ، خفيف براى هوا نيز وجود دارد ، پس خفيف ، خاصهء جسم حارّ است نه خاصهء آتش يا هوا . خاصه‌اى كه مطلقا خاصهء موضوع باشد ، خاصهء موضوع در همهء احوال خواهد بود چه موضوع با اوصاف مختلف مقارن گردد و چه بدون قيد مقارنت باشد ، مثلا « ضاحك » كه خاصهء انسان است ، خاصهء مستحيى ، خجل و كاتب نيز هست . و تقارن اين اوصاف با موضوع ، تأثيرى در ثبوت خاصه ندارد . بنابراين وقوع هريك از اين اوصاف ، در اين موضع ، بالعرض است . اما خاصه‌اى كه فقط برحسب وصفى ، به عنوان خاصه باشد ، در صورتى كه آن وصف از بين رفته و زايل شود آن خاصه نيز خاصه بودن خود را از دست مىدهد . اين موضع